پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢ - ايستگاهِ ابرى - حقی پور رحمت

ايستگاهِ ابرى
حقی پور رحمت

تا غلام شيطان آمده بود تيزى را بكشد، با كلّه چنان رفته بودى توى صورتش، كه پخش زمين شده بود و خون از دهن و دماغش زده بود بيرون؛ از اون روز، از شرّ كميسيون دادن، راحت شدى. راننده‌هاى ايستگاه هم، ماست‌ها را كيسه كردند و ديگر كسى جرأت نكرد به پر و پات بپيچد. بعدها شنيدى كه پشت سر، به‌ات مى‌گويند: »اسى كلّه!« فكر كرده بودى كه كاش به‌ات مى‌گفتند: »اسى بى كلّه« كه اگر كلّه داشته بودى، روزگارت اين نمى‌شد.
درس‌ات را مى‌خواندى و ديپلم‌ات را مى‌گرفتى و با آن مدرك لعنتى، معلمى، كارمندى، كوفتى، زهرِ مارى مى‌شدى و ماه به ماه آب باريكه‌اى بود برايت كه ديگر اينقدر تن‌ات نلرزد بابت كرايه خانه و قسط و هزار و يك چاله چوله ديگر، كه حالا ندانى چه جورى بايد پُرِ شان كنى. همه سرمايه ات شده همين پيكان لكنته مدل ٥٦ كه يكى تو سر آن مى‌زنى و يكى تو سر خودت؛ و مانده‌اى با چندر غاز پول مسافر كشى، كه هم بايد خرج خانه از آن در بيايد، هم خرج خودت، هم صنّار - سه شاهى بگذارى كنار براى پول بيمه و تعميرات ماشين، كه هر روز خدا، يك جايش عيب و ايراد پيدا مى‌كند. نشسته‌اى روى چهار پايه كنار دكّه و دارى چايى مى‌خورى. ماشين‌هاى ايستگاه، پشت سر هم ايستاده‌اند و غلام شيطان دارد مسافرها را جابه جا مى‌كند. مى‌دانى كه هنوز نوبت تو نيست. مسافر كم است و راننده تا دلت بخواهد زياد. هر كس با قرض و قوله و جور كردن يكى - دو خط وام، صاحب ماشين شده و براى كمك خرجى، افتاده به مسافر كشى. غلام شيطان دارد با راننده پرايد مشكى، بحث مى‌كند كه تازه سر و كلّه‌اش توى ايستگاه پيدا شده. پيرمرد كت شلوارى، قيافه‌اش اصلا به راننده‌ها نمى‌برد. مات ايستاده و غلام شيطان را سياحت مى‌كند؛ كه با داد و قال از او مى‌خواهد دو تا مسافرى را كه سوار كرده، پياده كند. استكان خالىِ چايى را مى‌گذارى روى پيشخوانِ دكّه و پا مى‌شوى. سر ظهر است. بچه مدرسه‌اى‌ها، پسر و دختر، پياده‌رو را روى سر گذاشته‌اند. عده‌اى به طرف خانه مى‌روند و عده‌اى هم كه بعد از ظهرى هستند، به طرف مدرسه.
نگاه‌شان مى‌كنى و ياد دوران مدرسه رفتن خودت مى‌افتى؛ ياد آن مشمّاى سفيدى كه كتاب و دفتر و مداد را تويش مى‌انداختى؛ ياد آن كفش پلاستيكى كه ته‌اش هميشه سوراخ بود و روزهاى بارانى، جوراب‌ات را خيس آب مى‌كرد؛ ياد آن شلوار گشاد و نيمه تنه نيم دارى كه به تن ات زار مى‌زد؛ ياد آن همكلاسى‌ها و معلم و مدير ناظم‌هاى تركه به دست؛ ياد آن...
صداى داد و هوار غلام شيطان است كه رشته افكارت را پاره مى‌كند. به خودت مى‌آيى. راه مى‌افتى مى‌روى طرف شان. پيرمرد پرايدى، هنوز حاضر نشده مسافرها را پياده كند. به غلام شيطان مى‌گويد: »- مگر داروغه محل هستى كه نمى‌گذارى مسافر سوار كنم؟!«.
غلام شيطان مى‌گويد: »- آخه چرا نمى‌فهمى پيرى! مى‌گم نوبت تو نيست...«
جلوتر كه مى‌روى، چهره پيرمرد خيلى برايت آشنا مى‌زند. احساس مى‌كنى جايى او را ديده‌اى، اما نمى‌دانى كجا؟!. بد طورى خسته و كلافه‌اى. فكرت درست كار نمى‌كند. فردا صبح بايد قسط ماشين را بدهى و هنوز نصف اش را هم جور نكرده‌اى. قاطى مى‌كنى؛ هم براى غلام، هم براى پيرمرد پرايدى. غلام مى‌كشد كنار. پيرمرد زل مى‌زند توى چشم‌هايت. انگار تو را مى‌شناسد. انگار تو را جايى ديده و مى‌خواهد به ياد بياورد، اما نمى‌تواند. به‌اش مى‌گويى: »- مسافرها را پياده مى‌كنى، يا پياده شان كنم؟!« مى‌گويد: »-چيه، نكنه تو هم گردن كلفتى؟!«. به طرف پرايد مشكى مى‌روى. در عقب را باز مى‌كنى. مسافرها پياده مى‌شوند.
پيرمرد زير لب مى‌گويد: »- لعنت بر شيطان!«. اما تو فكر مى‌كنى كه دارد به‌ات فحش مى‌دهد. مى‌گويى: »فحش مى‌دى؟!«. و محكم مى‌خوابانى توى گوشش. صورت پيرمرد سرخ مى‌شود؛ عينهوانار. چشم‌هايش به اشك مى‌افتد. دوباره زل مى‌زند توى چشم‌هايت. انگار تو را مى‌شناسد. انگار تو را جايى ديده و حالا هى مى‌خواهد به ياد بياورد، اما نمى‌تواند. به‌اش مى‌گويى: »- راهتو بكش برو؛ ديگه هم اين ايستگاه پيدات نشه!!«.
جماعتى دوره‌تان كرده‌اند. از ميان آنها يك نفر دست پيرمرد را مى‌گيرد و مى‌گويد: »-بريد آقاى مهرآموز؛ شما كوتاه بياين!!« و او را به طرف پرايد مشكى مى‌برد. پيرمرد ماشين را روشن مى‌كند و مى‌رود. مردم پراكنده مى‌شوند. ديگر ناى ايستادن ندارى.
با دستت كه داغ شده، پيشانى‌ات را مى‌گيرى و كنار جدولِ خيابان چندك مى‌زنى.»آقاى مهرآموز!«
حالا يادت مى‌آيد: مدرسه حكمت؛ سى و پنج سال پيش. كلاس پنجم ابتدايى. تختِ جلو. آقاى مهرآموز را پاى تخته سياه مى‌بينى كه دارد درس مى‌دهد. با آن لبخند گرم هميشگى ؛ با آن صداى مهربان و دل نشين.
دوباره به دستت كه زُق زُق مى‌كند، نگاه مى‌كنى. انگار از توى آتش درش آورده باشى، سرخ است و سوزان. غلام شيطان مى‌گويد: »- چيه اسكندر چى شده؟«.
مى‌گويى: »- هيچ چى. برو يك سطل آب سرد از دكّه بيار بريز روى دستم«. سطل آب را مى‌ريزد روى دستت، اما افاقه نمى‌كند. كفِ دست و انگشتانت از شدت سوزش، كبود مى‌شوند و تاول مى‌زنند.
غلام شيطان با ديدن دستت، از ترس چشم‌هايش درشت مى‌شود. مى‌گويد: »- بيا بريم درمانگاه«.
جوابش را نمى‌دهى. سوار ماشين‌ات مى‌شوى و از ايستگاه مى‌روى. مى‌دانى كه چشم‌هايت پر از اشك است. مى‌دانى دلت براى پيرمرد، شكسته است. مى‌دانى كه بايد روزها و شب‌ها، توى اين خيابان‌ها، دنبال يك پرايد مشكى بگردى...